
سه روز مرخصی که گرفتم تموم شده فقط خوردم و خوابیدما امروز دیگه مامانم گفت زینب یه کمکی بکنی بد نیستا باید برم یه بیمارستان ناشناخته xa0ته شهر تا حالا نرفتمxa0 فردا که روز اوله کاراموزیه xa0به بابام گفتم باید بیاد باهام بشینه تو بیمارستان بنده خدا قبول کرد یعنی چاره ای جز قبول کردن نداشت xa0 دلم بچگی و باغ اقاجونمو می خوادxa0 دلم دوچرخه سواری تو باغ اقاجونم و دنبال هم دویدن بچه ها رو می خواد دلم بالا رفتن از درخت شاه توت و می خواد شاه توت ها رو می زدیم به صورتمون انگار که خون اشام شدیمxa0 یادش بخ...
ادامه مطلب